کد خبر: 24844

تاریخ انتشار: مارس 30, 2020

مفهوم قدرت نوظهور در سیاست و اقتصاد بین‌الملل ( بخش دوم و پایانی )

ترجمه: آرزو روانستان ۲-۲- قدرت‌های منطقه‌ای مطالعه قدرت‌های منطقه‌ای مربوط به کشورهایی است که اعمال نفوذ منطقه‌ای دارند. چنین کشورهایی قطبیت سیستمی و قدرت پروژه را به ‌صورت جهانی تعیین نمی‌کنند ولی بررسی آن‌ها برای درک سیستم ضروری است (نوتی، ۲۰۱۰: ۸۸۳). یک قدرت منطقه‌ای مقوله‌ای است که مفهوم سیاست بین‌المللی که از نظر جغرافیایی […]

ترجمه: آرزو روانستان


۲-۲- قدرت‌های منطقه‌ای


مطالعه قدرت‌های منطقه‌ای مربوط به کشورهایی است که اعمال نفوذ منطقه‌ای دارند. چنین کشورهایی قطبیت سیستمی و قدرت پروژه را به ‌صورت جهانی تعیین نمی‌کنند ولی بررسی آن‌ها برای درک سیستم ضروری است (نوتی، ۲۰۱۰: ۸۸۳). یک قدرت منطقه‌ای مقوله‌ای است که مفهوم سیاست بین‌المللی که از نظر جغرافیایی کلاسیک است را تعیین می‌کند. این همان توان نمایش بروز قدرت است. این ادبیات اشاره به قدرت‌های منطقه‌ای بعنوان بازیگرانی دارد که قادرند قطبیت یا رهبری موجود را به چالش بکشند و حتی هژمونی خاصی در منطقه مشخصی ایجاد بکنند. نمایش قدرت را می‌توان با در اختیار داشتن منابع مادی، براساس ظرفیت و جهت‌گیری اندیشه¬پردازی و یا تعیین موثر رفتار شرکا در یک منطقه حفظ کرد (فلیمز، ۲۰۰۷: ۱۲ و نوتی، ۲۰۱۰: ۸۹۲-۸۹۴).
بوزان و ویور و مرشایمر چهارچوب‌های نظری اولیه‌ای در مورد تعیین قدرت منطقه‌ای ارائه کردند. اولین چهارچوب اشاره می‌کند که یک نظم بین‌المللی چندقطبی باعث می‌شود نمایش نیرو به ‌صورت جهانی دشوار شود و ناحیه هر کشوری به محیطی تبدیل شود که در آن دوراهی‌های امنیتی آمرانه‌تر هستند (بوزان و ویور، ۲۰۰۳: ۵۰-۵۶). از طرف دیگر مرشایمر اشاره کرده که “محدودیت‌های بکارگیری قدرت آب ” باعث بحث‌هایی در هژمونی منطقه‌ای مهم از نظر قطبیت سیستمیک می‌شود (مرشایمر، ۲۰۰۱: ۲۳۴-۲۳۸). شکل ۴ به دنبال نشان دادن تعریف نظری این جایگاه واسطه‌ای در دیدگاه‌های نظام‌مند است.

شکل ۴) جایگاه واسطه‌ای قدرت‌های منطقه‌ای


اوج‌گیری قدرت منطقه‌ای تناظری مستقیم با بسط یافتن محدوده نمایش نیروی آن، مثلاً کسب ظرفیت تعیین قطبیت و قطبی‌سازی در سطح سیستمی و گذار از قدرت ناحیه‌ای به قدرت بزرگ در شکل ۴ دارد. در قالب این واژگان، ظهور با بهبود جایگاه غالب در سطح ناحیه‌ای تعریف می‌شود. حداقل دو منظر را می‌توان برای توضیح چنین غلبه‌ای بکار برد. از یک سمت این رابطه‌ای مشخص با کسب قدرت واقعی و نهان- ازنظر مرشایمر- دارد. از سمت دیگر بوزان و ویور نیاز به اذعان به رهبری توسط بازیگران دیگر در حوزه منطقه‌ای را در نظر گرفتند. شکل ۵ به دنبال نشان دادن عوامل تعیین‌کننده منطقی هژمونی منطقه‌ای در ادبیات بررسی شده است.
تفوق منطقه‌ای به کمک ظرفیت نظامی- از دیدگاه واقع‌گرایی تهاجمی- تعیین می‌شود درحالیکه این ‌یکی از اجزای رهبری است که توسط دیدگاه‌های دیگر مورد اشاره قرار گرفته است. رابطه تاب‌آوری  بین این دو حالت در تعیین اوج‌گیری قدرتی رو به ظهور ممکن است امکان نشان دادن وجود توافقی نادرست را بدهد. در واقع‌گرایی تهاجمی، هژمونی منطقه‌ای در واقع چیزی مشتق از تفوق نظامی منطقه‌ای در حالت مرسوم آن است: وجود شرایط عملیاتی برای ممانعت از شکل‌گیری ائتلاف متقابل‌ کننده. در دیدگاه‌های سازندگی¬گرا، قدرت نظامی می‌تواند جزئی ضروری از رهبری منطقه‌ای باشد ولی تنها جز محسوب نمی‌شود.

شکل ۵) نظریه بندی اوج‌گیری قدرت‌های منطقه‌ای


هژمونی منطقه‌ای  می‌تواند شکل اجتماعی به خود بگیرد و این می‌تواند مبتنی بر انگیزش فکری در استراتژی قدرت نرم با اطلاع‌رسانی در مورد منافع در روابط بین دولتی و یا با پیوستگی بین جامعه‌ای منافع باشد و هر دوی آن‌ها ‌بطور روزافزونی رابطه تنوع و تخاصم را کاهش می‌دهند. هژمونی ناحیه‌ای بعنوان برونداد استمرار رهبری در نظر گرفته می‌شود و در آن منافع رهبر و پیروان بطور روزافزونی هم راستا می‌شوند. این استراتژی، به خاطر اینکه اجتماعی است، منسجم‌تر و پایدارتر و در عین ‌حال پیچیده‌تر است. نوتی و فلیمز به توصیف ایجاد رژیمی منطقه‌ای مبتنی بر نظارت گروهی بعنوان موثرترین استراتژی در زمینه هژمونی پرداخته‌اند. تفسیر گیلیپین در این مرحله مفید می‌تواند باشد بعد از آن‌که صاحب بالقوه هژمونی با تجمیع قدرت و اقتصاد ناحیه‌ای رهبری‌اش را به هژمونی تبدیل کرد. در مجموع  قدرت‌های منطقه‌ای با تعیین الگوهای دوستی و دشمنی چندین مورد از شرکای¬شان در سیستم‌های ثانویه منطقه‌ای تبدیل به کشورهای واسطه‌ای دارای اهمیت زیادی در زمینه درک سیاست بین‌المللی می‌شوند. هژمونی منطقه‌ای بعنوان گزینه‌ای برای تبدیل تأثیر منطقه‌ای به تاثیری جهانی تبدیل به علامت و نشانه اصلی ظهور این عوامل می‌شود.


۳-۲- شبه‌حاشیه‌ای

مفهوم شبه حاشیه ریشه در بازتفسیر طبقه‌بندی دوگانه‌ای «مرکز و حاشیه » از طرف ECLAC توسط برودل و والراشتاین دارد. وجه مشترک این مولفان این تفسیر است که سرمایه‌داری زمینه‌ای مشابه در حوزه خرد غلبه اجتماعی و حوزه کلان روابط بین دولت‌ها، نواحی و جمعیت‌ها دارد (برودل، ۱۹۸۵: ۶۷-۶۹). سیستم بین‌المللی بعنوان سیستمی جهانی  در نظر گرفته می‌شود که از نظر جغرافیایی و عملی براساس تمرکز سرمایه لایه‌بندی شده است. در حوزه خرد، یک مشکل نظری وجود دارد، یک عدم قطعیت لحظه‌ای، دولت‌هایی از گروه واسطه یا شبه¬حاشیه‌ای. ازنظر برودل و والراشتاین، سرمایه‌داری فضاها و جمعیت‌های آن‌ها را در رابطه‌ای سلسله مراتبی و مبتنی بر سوءاستفاده و غلبه قرار می‌دهد. تبادلات غیریکسان باعث ایجاد قطبی‌سازی بین مکان‌های فعالیت‌های اقتصادی که بیشتر مازاد تولیدی را انباشت می‌کند – هسته ارگانیک- و آن‌هایی که اقلیتی از مازاد تولیدی را انباشت می‌کنند – حاشیه- می‌شود. غلبه در واقع قدرتی سیاسی است که نخبه‌های اصلی به کمک ارزش‌های نظام‌مند و نیروهای اجتماعی اعمال می‌کنند و باعث استمرار تولید می‌شوند.
برودل (۱۹۸۵: ۶۹ و ۷۶-۷۷) و والراشتاین (۱۹۷۴: ۵۹-۶۵) هردو اذعان به وجود گروه واسطه‌ای می‌کنند که جنبه‌های مرکز و حاشیه را باهم تجمیع می‌کند. ورای باور اصلی‌ اینان، این آرایت (۱۹۹۸: ۱۳۷-۲۵۳) بود که از وجود عوامل تعیین‌کننده نظری برای «شبه حاشیه‌گری» اطمینان حاصل کرد. برای وی علت اصلی نامشخص بودن این ‌عوامل حقیقتا تعیین دوگانه است. شبه حاشیه‌گری در ادبیات به خاطر اهمیت آن در تقسیم بین‌المللی نیروی کار و یا به خاطر جایگاهش در سلسله مراتب سیاسی روابط بین‌ دولتی تعریف می‌شود (آرایت، ۱۹۹۸: ۱۴۳-۱۴۵). بعنوان راه‌حلی، آرایت سعی در تفکیک عوامل تعیین‌کننده اقتصادی شبه حاشیه‌گری در سیستم کرد. این رویه تحلیلی به معنای نادیده گرفتن اجزای سیاسی موجود در این مقوله نیست بلکه به معنای حفظ توجه به تاثیرات سیستم سرمایه‌داری بر توزیع منابع بین واحدهاست و نه تعیین تأثیر توزیع بر روابط قدرت موجود در سیستم.
برای آرایت، سرمایه در کل فضا حرکت می‌کند و به دنبال فعالیت‌هایی با فشار رقابتی کمتر می‌گردد که به آن امکان استخراج و دریافت مزیت‌های خارق‌العاده برای خودش و پرداخت حقوق کمتر به عوامل تولید دیگر را می‌دهد. این فرایند در حوزه‌های قانونی قلمروبندی شده، منجر به این می‌شود که دولت‌ها بر سر سرمایه باهم رقابت بکنند و این کار را با ارائه بهترین شرایط موردنیاز برای توسعه زیرساخت فیزیکی، انسانی، امنیت قانونی و نهادی انجام بدهند (آرایت، ۱۹۹۸: ۱۵۵). توسعه این فعالیت‌های سرمایه‌بر به کشورهای محل انجام آن‌ها امکان بهبود شرایطشان برای جذب فعالیت‌های بیشتر را می‌دهد. در نتیجه سرمایه با مزیت‌های هزینه‌ای ناشی از نواحی منطقه‌ای و مزیت‌های درآمدی ناشی از نواحی مرکزی‌تر از قبل مواجه می‌شود. وجود چند سیستمی قادر به ارائه مزایای درآمدی و ارائه چند مزیت هزینه‌ای به مرکز امکان حفظ سرمایه در حوزه عملکردش را می‌دهد. در این حالت، نیمه حاشیه‌گری در برگیرنده دولت‌هایی است که می‌توانند مزیت‌های رقابتی نسبت به مرکز و مزیت‌های درآمدی نسبت به حاشیه داشته باشند.
تلاش‌های اعضای شبه‌حاشیه برای افزایش تمرکز فعالیت‌های سرمایه‌برشان با شرایط محدود برای ایجاد مزیت‌های درآمدی باعث افزایش فشار رقابتی این فعالیت‌ها می‌شود و سرمایه را به سمت فعالیت‌های سودمندتر در مرکز می‌برد (آرایت، ۱۹۹۸: ۱۵۹). این مکانیسم، تصور توسعه شبه حاشیه‌ای، اساس لایه‌بندی محوری سه هنجاری سیستمیک و بازتولید آن است. مرکز، با توجه به ظرفیت آن در حفظ سرمایه از طریق مزایای درآمدی‌اش، منجر به نوآوری تولید می‌شود که در قالب خود جهت‌گیری جدیدی به سمت فشار رقابتی کمتر ایجاد می‌کند و باعث جذابیت بیشتر خود ازنظر کسب سرمایه بیشتر می‌شود. با توجه به گزینه‌های چانه‌زنی در مواجه با تکثرگرایی دولت‌های حاشیه‌ای، عوامل سرمایه‌داری می‌توانند منفعت خود را از منبع مزیت‌های هزینه‌ای با آستانه کمتری ببرند و این برخلاف آن چیزی است که در مزیت‌های درآمدی متمرکزتر مرکز رخ می‌دهد. درنتیجه شبه حاشیه‌گری در نهایت تاثیر نامشخصی بر تاثیر گذاری سرمایه دارد که در نهایت جایگاه نسبی چنین دولت‌هایی در سیستم حفظ می‌شود. ظهور در قالب این سیستم نظری به معنای شکل‌گیری فعالیت‌های مرکز مشابه با سطحی کافی است تا مازادهای متمادی در سیستم ایجاد شود و درنتیجه مزیت‌های درآمدی سیستم بتوانند خودشان را بازتولید بکنند تا بتوانند سرمایه را حفظ بکنند. برای والراشتاین (۱۹۷۶)، بحث بین دولت‌های شبه حاشیه‌ای بر سر سرمایه جدید از مرکز و بحث برسر بازار حاشیه‌ای برای حفظ فعالیت‌ها از طریق مبادله غیر یکسان تنها راه ممکن برای ارتقای جایگاه در سلسله مراتب بین‌المللی است. با این وجود، آرایت- از طریق مکانیسم‌هایی که قبلا شرح داده شدند- اشاره می‌کند که این عمل بعنوان یک استثناء عمل می‌کند که قاعده بالا را اثبات می‌کند.
در اثرش « قرن بیستم به درازا کشیده »، آرایت (۱۹۹۴) اشاره به تمرکزهای متمادی سیستم بین‌المللی تا زمان ظهور ژاپن از محیط بیرونی مرکز به سمت مرکز برای به چالش کشیدن هژمونی سیستم کرد. برای این مؤلف این مورد جالبی است چراکه جابجایی‌های یک‌سویه سرمایه که به‌صورت سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم شکل گرفت، به این کشور امکان ارائه مزیت‌های درآمدی‌اش به منابع سرمایه را داد در عین حالی که مزایای هزینه پایینی داشت. وقتی‌که این مزایای هزینه‌ای به واسطه فشار رقابتی در بخش‌های برجسته و مهم داخل کشور استفاده شد، امکان وصل کردن مزایای درآمدی آن به مزایای هزینه‌ای کشورهای حاشیه‌ای منطقه وجود داشت. این ترکیب به ژاپن و آسیای شرقی امکان حفظ سهم بسیار بیشتری از سرمایه مولد جهانی را در دهه‌های گذشته داد.


شکل ۶) جایگاه واسطه‌ای «شبه حاشیه‌گری»


در این تعریف محدود کردن جایگاه واسطه‌ای برای مولفان به معنای تعیین لایه‌بندی سه¬بخشی جهان است. شکل ۶ نشان ‌دهنده بازتفسیر «امور آشکار» توسط آرایت است (۱۹۹۸، ۱۶۱) و مقوله‌های سلسله مراتبی قطبیت سیستمیک را براساس فعالیت‌های سرمایه‌بر در اقتصاد تعریف می‌کند. اگرچه دو انتهای این طیف ایده‌آل هستند، این طیف نشانگر تمرکز مکانی و روزافزون سرمایه است. شبه‌حاشیه‌گری از نقطه میانی این محدوده شروع می‌شود و اعطای یکسان فعالیت‌های اقتصادی را دنبال می‌کند که در حاشیه و مرکز امری معمول است.
در این دیدگاه “ظهور” همراه با بحث در مورد پایداری لایه‌بندی محوری نظام‌مند است. اوج‌گیری یک کشور در نهایت متحول¬سازی ساختار مولد آن به سمت ترکیبی از فعالیت‌های اقتصادی غالباً متمرکز است. این تحلیل‌ها در این زمینه توافق دارند که عامل این تغییر جهت افزایش توانایی جذب و حفظ سرمایه و توانایی افزایش مازاد در تجارت و انتقال یک‌سویه و غیریکسان با کل سیستم است.
شکل ۷ نشان دهنده ظهور به شکل توصیف شده در ادبیات است. سیستم جهانی به کمک طبقه‌بندی والراشتاین نشان داده می‌شود و شامل محوری است که به‌صورت روزافزونی سرمایه را متمرکز می‌کند. در مرکز این نمودار، هسته نظام‌مند آن و یا قطب از منظر برودل وجود دارد که یک ناحیه جغرافیایی کوچک ولی حیاتی برای جریان سرمایه برای سیستم  است. از این مرکز، سیستم جهانی به‌صورت تحلیلی به کمک واحدهای مختلف و باتوجه به ‌شدت سرمایه فعالیت‌های اقتصادی‌شان سازمان‌دهی می‌شود: مرکز ارگانیک یا رأس، شبه حاشیه و حاشیه. این واحد نشانگر هر کشور شبه¬حاشیه‌ای است که با محدودیت جایگاهی مواجه است.
واحد X نشان دهنده شرایط استثنایی است که در آن شبه حاشیه‌گری می‌تواند در قالب نظر آرایت (۱۹۹۴ و ۱۹۹۸) و والراشتاین (۱۹۷۶) اوج بگیرد. وقتی‌ که کشوری شبه‌حاشیه‌ای مازادهایی با کل سیستم دارد و مزیت هزینه‌ایش را برای سرمایه حفظ می‌کند و مزیت‌های درآمدی در قیاس با سایر کشورهای حاشیه‌ای و شبه‌حاشیه‌ای ایجاد می‌کند، ترکیب عملی خوبی را اتخاذ کرده که در صورت حفظ آن در طولانی مدت منجر به حرکت آن به سمت مرکز می‌شود. با این حالت، تاب‌آوری این مازادها بستگی به شرایط حفظ سرمایه و در نتیجه نوآوری در قالب حوزه قلمروی‌اش دارد. با این حرکت، واحد مفروض که حالا به‌ صورت X” نشان داده می‌شود از نظر مبادلات‌اش با باقی مرکز در یک سطح قرار می‌گیرد و مازادش  را با سایر کشورها حفظ می‌کند و جریان سرمایه لازم را بواسطه درآمدهای ناشی از مزیت‌های قابل توجه‌اش به نسبت هزینه‌های حاشیه و شبه‌حاشیه دریافت خواهد کرد. با این وجود موارد ارائه شده از ارتقای جایگاه در مطالعات آرایت  بیشتر عوامل تعیین‌کننده داخلی دارند که نیازمند بررسی و ادبیات بیشتری در مورد نوآوری و توسعه اقتصادی هستند.

شکل ۷) نظریه‌پردازی اوج‌گیری از شبه‌حاشیه

…………………………….

۳- سنتز: مفهوم قدرت نوظهور در روابط بین‌الملل
این بخش به دنبال ایجاد سنتز و همگرایی در درک مرسوم از مشخصه «نوظهور» در ارتباط با پدیده‌های اقتصادی و سیاسی بین‌المللی به شکل مفهوم قدرت نوظهور است. در این تعریف نمونه مفهومی اولیه آن توسط انباشت نظری ظهور دولت‌های واسطه‌ای بازتفسیر می‌شود. برای تشریح پارامترهای این دیالوگ، مفهوم بخش‌ها و سطوح تحلیلی- که در آن مناطق و نهادها بعنوان نظام‌های فرعی در نظر گرفته می‌شوند که ویژگی‌های برهم کنش سیستمی چه سیاسی و چه اقتصادی را تغییر می‌دهند- مفید به نظر می‌رسد. در نهایت براساس منطق حاصل از این تقابل سازنده و متقابل یک طیف دلالتی جدید برای مفهوم قدرت نوظهور ایجاد می‌شود.
نمونه اولیه مفهومی به دست آمده از الگوهای کاربرد اصطلاح «نوظهور»که در شکل ۱ ارائه شده بود اشاره به «قدرت نوظهور» بعنوان کشوری با یکسری ویژگی‌های مادی، عقیدتی و رفتار سیاسی خاصی می‌کند، فعالیت اصلاح‌گرایانه یا تجدیدنظرگرایانه که به دنبال تغییر نظم بین‌الملل است. ادعای رهبری به ‌نوبه خود برای تعریف این مقوله کافی نیست و باید همراه با یک یا چند مورد ویژگی مادی دیگر باشد که تأثیرگذاری آن را نشان بدهد. اختصاصی بودن محتوای آن معمولا با عدم تعلق آن به ارزش‌های هژمونیک فعلی نشان داده می‌شود.
در ادبیات مربوط به قدرت‌های میانی، همین فعالیت نهادی و اجزای عقیدتی آن اساس تعریف¬شان به شمار می‌روند تا جایی که جایگاه آن‌ها در این سیستم به کمک استقلال و خودمحوری آن‌ها در تاثیر بر سیستم تعیین می‌شود. رفتار اولیه «نوظهور» به ‌نوبه خودش و براساس ایدئولوژیکی¬اش نشانگر محدودیت‌‌های خودمحوری است. در عین حال شروع تصاحب قدرت و نفوذ بر منابع، آنطور که در گفتمان‌های مختلف در مورد آن کشورهایی آمده است که امروزه ظهور کرده‌اند، بر تصورات آن‌ها بر خودمحوری در مدیریت امور خارجی تاثیر می‌گذارد چراکه منجر به فعالیت‌های نهادی آن‌ها و ارتقای اهدافشان و امیال سیاسی‌شان در سیستم می‌شوند.
نقش خاص رشد در قدرت و کنترل اساس و پایه اوج‌گیری قدرت‌های نوظهور مرتبط با بحث مطرح شده در دیدگاه‌های منطقه‌ای به ظهور است. برای این مولفان، ظهور مرتبط با ایجاد هژمونی در سطح منطقه‌ای است. مرشایمر (۲۰۰۱) این را در قالب هویت با تفوق نظامی شرح داده است. در نتیجه ظهور در واقع تبدیل قدرت نهان قابل سنجش به کمک جمعیت و رشد اقتصادی به ظرفیت نظامی برتر در نظام فرعی ناحیه‌ای در قالب سیستمی است که خلاء تحلیلی در ادبیات تحلیلی ایجاد می‌کند. در دیدگاه‌های سازندگی‌گرایانه شناخت این ظرفیت‌ها در بین رقبای ناحیه‌ای به شکل رهبری یک ویژگی ضروری برای ظهور است. در این تعریف خلق هژمونی نیازمند تمرکز منافع از طریق تعامل دیپلماتیک به سمت رژیم منطقه‌ای نظارت مشارکتی است (نوتی، ۲۰۱۰). علاوه بر این گیلپین (۲۰۰۱) اشاره به نیاز به تجمیع تجاری، تولیدی و مالی در منطقه برای به هم وصل کردن منافع شرکای منطقه‌ای با منافع قدرت نوظهور کرده است.
اهمیت هژمونی منطقه‌ای در ایجاد رقابت‌پذیری در فعالیت‌های اقتصادی در سطح محلی، از نظر گیلپین، مرتبط با بحث‌های مربوط به ظهور شبه¬حاشیه است. در این دیدگاه چون‌که تغییرات در سطح سیستمی منجر به تکثیر جایگاه‌های نسبی بین واحدهای مختلف می‌شود، آن‌ها تغییراتی در سطح واحدی هستند که در نهایت اوج‌گیری را مشخص می‌کنند. ظهور یک کشور شبه¬حاشیه‌ای- ازنظر آرایت (۱۹۹۸) و والراشتاین (۱۹۷۶) با به دست آوردن ترکیب خاصی از فعالیت‌های اقتصادی که باعث ایجاد مازادهایی با کل سیستم می‌شوند و در عین حال مزیت‌های هزینه‌ای جذب سرمایه را در قیاس با مرکز و مزایای درآمدی را نسبت به حاشیه و شبه¬حاشیه حفظ می‌کنند، محقق می‌شود. این فرایند مرتبط با مشارکت بیشتر در جریان‌های اقتصادی بین‌المللی است که بعنوان ویژگی اولیه یک قدرت نوظهور در کاربرد فعلی آن در نظر گرفته می‌شود. با این حال توانایی ایجاد مزیت‌های مستمر درآمدی برای سرمایه تا حدی که شرایط ساختاری تمرکز سرمایه را تغییر بدهد دارای عوامل تعیین‌کننده‌ای خارج از نظریه است. مطالعات بیشتری در ارتباط با ادبیات و بحث در مورد توسعه اقتصادی به‌طور کلی و نوآوری رقابتی بطور اخص باید صورت گیرند.
به‌طور کلی، تحلیل‌های صورت گرفته «ظهور»را محصول تحول داخلی و تاثیر بر سیستم با ارتقای ظرفیت نظامی یا بهبود جایگاه¬شان در تقسیم بین‌المللی کار می‌دانند. با این حال ادبیات موجود در مورد قدرت‌های نوظهور تمرکز بیشتری بر روی استراتژی فکری مرتبط با اوج‌گیری جایگاه کرده تا بررسی عوامل تعیین‌کننده علل داخلی.
بعنوان بخشی از یک سیستم، واحد و سیستم ثانویه تحت تاثیر جنبه‌های توزیعی و جایگاهی ساختار آن سیستم قرار می‌گیرند. با این حال محدودیت‌های سیستمی نشان از پیوستگی و بازتولید ساختار به شیوه‌ای متضاد با پدیده «ظهور» دارد. درنتیجه آن‌ها به تعیین جایگاه اولیه واحد و ماهیت تغییر در آن پرداختند که مشخصات قدرتی نوظهور را شکل می‌دهد. جایگاه واسطه در بخش سیاسی این سیستم به کمک توزیع ظرفیت‌های اجرایی در بین واحدها مشخص می‌شود که خود را در قطبیت و قطبی‌سازی سیستمیک نشان می‌دهد. در بخش اقتصادی، تقسیم بین‌المللی کار که در لایه‌بندی بین مرکز و حاشیه خود را نشان می‌دهد، واحد را به جایگاه میانی‌اش محدود می‌کند. در نتیجه ظهور کسب این جایگاه است که به کمک عملکرد بهتر در لایه‌بندی تقسیم نیروی کار و یا در توزیع ظرفیت اعمال زور در سیستم شناسایی می‌شود.
کسب این جایگاه از نقطه¬نظر اقتصادی به معنای خلق ترکیب جدیدی از فعالیت‌هاست که قادر به ایجاد ساختاری اقتصادی نزدیک به مرکز هستند. از نقطه نظر سیاسی این تبدیل قدرت نهاد به ظرفیت تجاری است که ظهور را توضیح می‌دهد. در هر دو بخش این سیستم عوامل تعیین‌کننده ظهور در سطح واحدی از ادبیات مرور شده فراتر می‌روند و خلاهای تحلیلی ایجاد می‌کنند که به کمک ادبیات توسعه و مطالعات استراتژیک بین‌المللی تکمیل می‌شوند. در عین حال همان‌طور که قبلاً اشاره شد در بین استراتژی‌های تعاملی مرسوم بازیگران واسطه، استراتژی‌هایی در ارتباط با ایجاد ارتقاء وجود دارد. در دیدگاه‌های منطقه‌ای، شکل‌گیری هژمونی نشانه اوج‌گیری جایگاه است که اگرچه در توانایی‌های نظامی خود را نشان می‌دهد نیازمند استراتژی رهبری است که ریشه در اذعان و هدایت شرکای منطقه‌ای دارد. هژمونی اقتصادی- تمرکز فعالیت‌های اقتصادی، مالی و تجاری منطقه در اقتصاد نوظهور اساس و پایه یک هژمونی سیاسی منطقه‌ای و جز توضیح‌دهنده ظهور اقتصادی در داخل آن واحد است.
استراتژی نهادی مربوط به اوج‌گیری قدرت‌های میانه در تحلیل‌های مختلف آمده است و خودش را در توانایی تولید تصمیمات هنجارگرا به شکل فراقدرتی نشان می‌دهد که قادر به تسریع اکتساب منابع مادی در سیستم است. خلق قدرت کنترل منابع به‌نوبه خود باعث تعدیل اهداف و جاه‌طلبی‌های سیاسی در زمینه سیاست خارجی می‌شود و فعالیت‌های نهایی مؤثرتری را پایه‌گذاری می‌کند. اوج‌گیری یک قدرت نوظهور حتی اگر در قالب سازمان‌های نهادی ایجاد نشده باشد باید در قالب این استراتژی سنتی با محدودیت‌های مربوط به خودمحوری بازیگران واسطه تعامل بکند و یک نظم هنجارگرا ایجاد شود که به ظهور آن‌ها کمک بکند.
در نتیجه منطق ظهور در وهله اول محصول واحد موجود در سیستم است و در برگیرنده تحول داخلی در ویژگی‌های آن است. با این حال ادبیات موجود اشاره به وجود استراتژی‌های تعاملی می‌کند که ظهور در سیاست و اقتصاد بین‌المللی را تبدیل به رویه عادی می‌کند. ایجاد رهبری منطقه‌ای و تمرکز جریان‌های اقتصادی منطقه‌ای استراتژی‌های اوج‌گیری تعاملی مناسبی برای قدرت‌های نوظهور هستند. به همین شیوه فعالیت نهادی در جهت ایجاد نظم هنجارگرای مناسب‌تر بعنوان استراتژی مرسوم اوج‌گیری در سلسله مراتب سیاست و اقتصاد بین‌المللی مطرح می‌شود.
اشاره به این نکته اهمیت دارد که تکثرگرایی نظری که ایجاد این مفهوم را میسر کرده است از نگاه بوزان و دیگران باید در قالب اجزای فردی‌شان بررسی بیشتر شوند. قطعا هر پیوند علیتی در این دیدگاه دارای بحث گسترده‌ای در ادبیات است که باید بررسی شود تا درک بهتری از این پدیده حاصل آید. این مطالعه به دنبال ارائه منطقی نظری است که برای درک صعود یا اوج‌گیری از عدم تقارن شدید سیستم بین‌المللی مناسب باشد و بتواند ایده‌های نظری متفاوت را به هم ربط بدهد و درکی مرکب ارائه بکند که امکان بررسی آن در تحلیل‌های آتی وجود داشته باشد. درنتیجه ما خواهان نشان دادن این شدیم که ظهور یک اساس مادی الزامی دارد. چه در تشریح اولیه آن و چه در مقوله‌های نظری ظهور قدرت‌های واسطه، صعود مبتنی بر افزایش ثروت و ظرفیت تبدیل شده و ارتقای تاثیر سیاسی است.
در نتیجه کفایت منابع اقتصادی بعنوان یک ویژگی به خاطر نیاز به تعیین ماهیت سیاسی این اوج‌گیری تأثیر کمتری دارد در حالی که ضرورت آن به واسطه معنای نهان ظرفیت صفت “نوظهور” تأیید می‌شود. با این حال ایجاد فعالیت‌های اقتصادی که قادر به تمرکز سرمایه در واحد نوظهوری به‌صورت مستمر هستند نشانگر یک ویژگی منسجم از نظر نظری برای قدرتی نوظهور در ادبیات بررسی شده است. در نتیجه نقش کشور در حذف تقسیم بین‌المللی کار یک ویژگی ضروری ولی ناکافی برای تشریح این پدیده است. کفایت آن متناظر با تبدیل پیشرفت جایگاه به افزایش شرایط لازم برای تأثیر بر سیاست در سیستم است.
در نمونه اولیه مفهومی تفوق نظامی منطقه‌ای و فرایندهای متمرکز شدن انسجام منطقه‌ای ویژگی‌های قابل بررسی و مهمی برای رشد اقتصادی- با نشان دادن جنبه سیاسی این رشد- هستند. در منطق ایجاد شده در اینجا این دو ویژگی بعنوان بخشی از استراتژی هژمونی سیاسی و یا اقتصادی درک می‌شوند.
در نتیجه مشارکت در هژمونی منطقه‌ای از طریق رهبری سیاسی یا اقتصادی بعنوان ویژگی مرسومی برای نشان دادن قدرتی نوظهور در نظر گرفته می‌شود. در نهایت ظهور را می‌توان در این فرایند با ارائه رفتار سیاسی مشترک “نوظهوری” بررسی کرد: فعالیت نهادی به دنبال ایجاد نظمی هنجاری است که باعث تسریع ظهور شود. بازتفسیر رفتار اولیه یک قدرت نوظهور با بررسی نظری قدرت‌های میانه تأثیرگذاری الزامی استراتژی نهادی برای تشریح صعود را توضیح می‌دهد که به کمک تحقق اهداف سیاست خارجی یک کشور نشان داده می‌شود.

شکل ۸) مجموعه منطقی ویژگی‌های یک قدرت نوظهور در روابط بین‌الملل

در مجموع تحلیل ادبیات در کل این اثر تأیید کننده این نتیجه‌گیری است که یک قدرت نوظهور کشوری است که بهبود جایگاه در توزیع ثروت را شاهد است و آن را به قدرت سیاسی تبدیل می‌کند. این تبدیل را می‌توان بواسطه کسب ظرفیت‌های نظامی محقق شده دانست و یا در طول فرایند به کمک شکل‌گیری رهبری منطقه‌ای یا حلقه نظم هنجاری مطلوب‌تر پیش‌بینی کرد. شکل ۸ نشان‌دهنده نموداری است که محدوده معنایی این مفهوم را به شکل شعاعی نشان می‌دهد. این ادبیات به تشریح قدرت نوظهور براساس رشد نسبتی در ترکیبی از ویژگی‌های نشان شده در بخش‌های خاکستری شکل ۸ می‌پردازد. هریک از این ترکیب‌های پذیرفته شده بعد خاصی از این مفهوم را نشان می‌دهد.

نتیجه‌گیری
این مطالعه به دنبال ارائه مفهوم قدرت نوظهور برای تشریح پدیده‌های سیاسی و اقتصادی بین‌المللی است. این فرایند ادراک عقلائی مبتنی بر تقابل بین درکی است که ادبیات به گزاره “نوظهور” در کاربرد فعلی آن می‌دهد و مقوله‌های تأیید شده ظهور بازیگران واسطه می‌پردازد. این شامل ساختار مفهومی دیالکتیکی بود که حوزه معنایی گنجانده شده در واژه “نوظهور” را با درک نظری جایگزین همین واقعیت پدیداری مقایسه می‌کند. ظهور این قدرت‌ها بعنوان شکل‌گیری مسیر روبه صعود یک کشور میانی به سمت جایگاه ساختاری مثبت‌تری به نسبت جایگاه قبلی‌اش در نظر گرفته شد که باعث کاهش فاصله تأثیرگذاری بین عاملیت آن و تأثیر یکی از عاملینی است که سیستم را تعیین و ایجاد می‌کنند. ظرفیت بالقوه ذاتی این مفهوم بعنوان مقوله‌ای مرتبط با فرایند گذار باعث می‌شود رشد اقتصادی تبدیل به ویژگی ضروری برای تشریح آن شود. در نتیجه قدرت نوظهور کشوری است که بهبود جایگاه در توزیع و انباشت ثروت جهانی را مشاهده نماید و آن را به قدرتی سیاسی تبدیل می‌کند همانطور که در شکل ۸ نشان داده شد.
تعریف ارائه شده در اینجا بعنوان برونداد منطق ذاتی ورای مفهوم قدرت نوظهور و هم‌راستا با واقعیت روابط اقتصادی و سیاسی بین‌المللی در نظر گرفته می‌شود که در ادبیات شرح داده شده در اینجا نشان داده شد. درنتیجه این مطالعه طیف دلالتی این مفهوم را شرح می‌دهد که امکان استفاده از آن در تحلیل‌های خاصی است که به آن امکان توضیح پدید‌های واقعی خاصی را می‌دهد. هر پیوند منطقی ارائه شده نیازمند پیشرفت تحلیلی خاص خودش است و همراه با بدنه نظری محدودی در تقابل با عقلانیت¬سازی کلی ارائه شده در اینجاست. با این حال انتظار بر این است که بررسی ظهور کشورهای میانی بعنوان مقوله‌ای برای درک روابط بین‌المللی با تخریب خلاقانه عوامل تعیین‌کننده منطقی انجام می‌شود که در اینجا به کمک رشته‌های سلسله مراتبی جدید از دیدگاه نظری محدود می‌شوند. پالایش نظری مفهوم قدرت نوظهور و عملیاتی سازی آن برای تحلیل واقعیت تاریخی بعنوان اقدامات ضروری برای تحقق چیزی که این مقاله خواهان نظام‌مند کردن آن است، ضروری به شمار می‌روند.

مجله پژوهش ملل

Likes(1)Dislikes(0)
ارسال دیدگاه

*

code

logo-samandehi