کد خبر: 24841

تاریخ انتشار: مارس 30, 2020

مفهوم قدرت نوظهور در سیاست و اقتصاد بین‌الملل (بخش اول )

ترجمه: آرزو روانستان این مقاله بر آن است تا تخصیص مفهوم قدرت نوظهور در روابط اقتصادی و سیاسی بین‌المللی را بررسی کند. این مسأله از این باور نشأت می‌گیرد که کاربرد عبارت «قدرت نوظهور»  در وصف پدیده‌های بین‌المللی، آن را به بخشی اساسی در زبان معمول امور بین‌الملل تبدیل کرده است. البته معانی متعددی که […]

ترجمه: آرزو روانستان

این مقاله بر آن است تا تخصیص مفهوم قدرت نوظهور در روابط اقتصادی و سیاسی بین‌المللی را بررسی کند. این مسأله از این باور نشأت می‌گیرد که کاربرد عبارت «قدرت نوظهور»  در وصف پدیده‌های بین‌المللی، آن را به بخشی اساسی در زبان معمول امور بین‌الملل تبدیل کرده است. البته معانی متعددی که ناشی از کاربرد کنونی آن است، فاقد نظم اصول حاکم بر پدیده‌هایی است که بر آن دلالت دارد. مقاله حاضر این شکاف را هدف قرار داده و بر آن است تا در راستای تکمیل آن، همکاری و کمک نماید. فرضیه روش‌شناختی ما این است که گستره معنای ضمنیِ غالب باید از طریق انکار آن از سوی دانش نظری نهفته درباره پدیده‌های هم‌ریشه درک شود؛ این معنای ضمنی غالب، حرکت و بسط مفهوم واژگان نوظهور را ناشی از تخصیص آن به روابط بین‌الملل می‌داند.
این پژوهش تصدیق می‌کند که در دنیای پسا جنگ سرد، بحثی ادامه‌دار درباره توزیع قدرت میان کشورها مطرح شده بود. در چنین فضایی از تغییرات سیاسی و اقتصاد بین‌المللی، اساس واژه نوظهور طرح و به مطالعه روابط بین‌الملل اختصاص داده شد. این عبارت (نوظهور) از اصطلاح «وال‌استریت»  نشأت گرفته شده بنابراین بخشی از چارچوب طبقه‌بندی شده «صندوق بین‌المللی پول»، «بانک جهانی» و دیگر سازمان‌های چندجانبه و بدون رده‌بندی تعریف شده است که از ابتدا با عبارت «کشورهای در حال توسعه»  قابلیت جایگزینی داشت. حتی اگر تفاوت‌های معنایی بین صفات «در حال توسعه» و «نوظهور» خیلی اندک باشد، تحولات در معنا و مفهوم¬شان، به آن‌ها معانی متفاوتی داده است.
گزارش‌های (بانک) گلدمن ساکس  تعریف دوباره‌ای از بحث بازارهای نوظهور ارائه کرده‌ است. در آن میان، از دیدگاه اقتصادی و سازمانی، به کسانی اشاره شده است که در واقع توانستند انتقال سلسله مراتبی به نقطه مرکزی را انجام دهند.
از آن زمان، واژه مخفف ‌شده بریکس  یک مضمون قدرتمندتر سیاسی را برای ایده یک بازیگر نوظهور، در مضمون وسیعتر بر جای گذاشت. معنی این صفت، بسط دادن فراتر از عبارات کاربردی «بازار نوظهور» و «حرکت‌ها» است. معنای آن برای اشاره به کشورهایی است که در سلسله مراتب سیاسی و در اقتصاد بین‌المللی، روند رو به صعود داشته‌اند. دگرگونی‌های معنایی که از این فرآیند برخاسته‌اند، در یک مدل اولیه مفهومی، ترتیب داده شده‌اند و در بخش سوم این مقاله ارائه خواهند شد.
کلمه توصیفیِ نوظهور در ظاهر جدید سیاسی‌اش با عبارت «قدرت نوظهور» این نظریه را درباره خود القاء می‌کند که روابط بین‌الملل در حال رشد است. البته این مباحثه درباره انتقال سلسله مراتب کشورها از گستره میانی توزیع قدرت، مقدم بر برهه زمانی کنونی است. طبقه‌بندی‌های قدرت‌های‌ میانی ، قدرت‌های محلی  و شبه پیرامونی،  به ادبیاتی که به این بازیگران میانی و احتمال ترقی آنان مربوط می‌شود، تخصیص داده شده است. این مباحثه زمینه نظری عبارت «قدرت نوظهور» را در بر می‌گیرد که مفهومی درباره انتقال‌های رو به رشد در سلسله مراتب روابط بین‌الملل است.
بررسی مفهومی موجود در این مقاله، بر آن است تا طبقه‌بندی رابطه گویشی میان الگوهای معنایی در استفاده از واژگان نوظهور و مجموعه نظری زیربنای آن را در بر بگیرد. این تضاد ساختاری متقابل همچون زمینه نظری در دگرگونی‌های معنایی درک می‌شود؛ دگرگونی‌هایی که مفهومی اختصاص یافته به ادبیات در امور بین‌الملل را تجربه کرده‌اند. از لحاظ شناخت‌شناسی، این پژوهش یک ویژگی دستور زبانی دارد. در مفهوم ویگتنشتاین تحقیق درباره قواعد و اصول، درگیر زمینه واژگانی با بستر محدود زبان‌شناسی است. در این مورد هدف، فهم تعامل میان واژگان نوظهور در بستر زبان‌‌شناسی‌ آن و مجموعه نظری درباره پویایی سلسله مراتب در اقتصاد و سیاست بین‌المللی است.
این مقاله چهار بخش دارد. بخش بعدی فرضیه روش‌شناختی برای راهنمای این پژوهش را بیان می‌کند و درباره ویژگی شناخت‌شناسی در نتایج احتمالی بحث می‌کند. در بخش سوم، دو جزء گویشی این مفهوم ارائه می‌شود: یک؛ نمونه اولیه قدرت نوظهور که به استفاده کنونی واژه در ادبیات مرجع دانشگاهی منتج می‌شود و دو؛ دسته‌بندی‌های اصلی که شامل فهم نظری از رشد قدرت‌های میانی است. این تقابل از طریق مفهوم‌سازی الگوهای کاربرد مفهوم به‌وسیله قواعد کاربرد آن، ایجاد خواهد شد. چنین تقابلی به ترکیب دستور زبانی آن‌که مشارکت هدفمند ما است اجازه می‌دهد مفهوم را دقیق‌تر کند که در بخش چهارم مقاله ارائه خواهد شد.

۱- دیالکتیک “مفهوم” در زمان انتقال و بسط آن به روابط بین‌الملل
بررسی مفاهیم به این شیوه نیازمند تشریح شفاف درک معرفت‌شناسانه آن‌ها و فهم اساس اعتبارشان بعنوان دانشی خاص است. از منظر کلاسیک، مفاهیم عملکرد “تعریف واقعیت، متمایز کردن امور جزئی از کلی و تعریف شرایط ضروری و کافی” برای شناسایی ویژگی خاصی از واقعیت را دارند. این دیدگاه که ریشه در مفاهیم “ذات” و “دوگانگی ظاهری” ارسطویی دارد اساس ایده “انتقال” و “بسط” مفهومی در آثار سارتوری است (گورتز، ۲۰۰۶: ۵).
برای سارتوری، یک مفهوم ساختی انتزاعی است که به حوزه منطق تعلق دارد و مسئول تعریف اجزای سازنده یک پدیده، فرم معنایی از محتوایی قائم ‌به ذات است. از این اصل، “انتقال و بسط مفهومی” حاصل می‌شود. هر وقتی‌که مقوله‌ای با مدلول‌های تجربی جدیدی مرتبط می‌شود که مرزهای دلالتی را به هم می‌ریزند. “بسط” مفهومی نشان دهنده “بسط دادن بیش‌ از حد یک مفهوم” است (سارتوری، ۱۹۷۰: ۱۰۴۱). به این معنا که برای شناسایی مواردی بکار می‌رود که ورای ویژگی‌های اصلی آن هستند. “بسط” طیف تفکیکی در واقع همان چیزی است که سارتوری آن را “انتقال مفهومی”  نامیده است (سارتوری، ۱۹۸۴: ۵۲-۵۳).
با این حال بخشی از ادبیات موجود در این فرایندها نوعی از “تحول در مفهوم” را شناسایی کرده است که البته به معنای تغییر شکل آن نیست. با وجود پشتیبانی فلسفی از طرف کهن الگوی “تشابهات خانوادگی” ، کولیر و ماهان (۱۹۹۳) به بررسی “بسط مفهومی” از طریق مفهوم مقوله شعاعی اقدام کردند و این را نشان دادند که چگونه بسط تعداد ویژگی‌های یک مقوله باعث افزایش تعداد مرجع‌ها از طریق ممکن کردن ایجاد انواع فرعی می‌شود. براساس گفته راش، مرویس (۱۹۷۵) و لاکوف (۱۹۹۰)، مرکز شعاعی این مقوله همان مجموعه اولیه ویژگی‌های آن است اگرچه ترکیب‌های دیگر هم پذیرفته می‌شوند.
همان‌طور که اشاره شد این مفهوم دارای اساسی معرفت‌شناسانه در دیدگاه ویگتنشتاین (۱۹۵۳) است که درک عمل‌گرایانه‌اش از مفاهیم باعث می‌شود که اساس آن مترادف با زمینه¬بندی نظری الگوهایی شود که بکارگیری آن در زبان را شکل می‌دهند. اجزای انواع فرعی متفاوت مقوله شعاعی در واقع زمینه‌های جدیدی برای بکارگیری همان مفهوم هستند ولی این مبتنی بر قواعد و اصول جدیدی است که مرزهای دلالتی آن را بازتعریف خواهد کرد. مثال «مفهوم مادر»  که برای نشان دادن کهن الگوی تشابهات خانوادگی بکار می‌رود در این استدلال کاملاً خطی خواهد بود: از مقوله اصلی (مقوله‌ای که باردار می‌شود، به دنیا می‌آورد و خلق می‌کند)، دیگرانی ایجاد می‌شوند که با زمینه‌های اجتماعی و تاریخی جدید سازگار می‌شوند (مادر خونی، مادرخوانده، نامادری و غیره) (لاکوف، ۱۹۹۰: ۸۳-۸۴، کولیر و ماهان، ۱۹۹۳: ۸۴۹-۸۵۰).
واژگان به دست آمده هم از فرایند مشابهی عبور کرده است، مقوله “بازار نوظهور”  که برای به رسمیت اقتصادهایی بکار می‌رفت که در حال بازسازی نهادهایشان و در جستجوی تأمین مالی مجدد و رفع بحران بدهی‌شان از دهه هشتاد میلادی بوده‌اند (پیلبیم، ۲۰۱۳)، معانی جدیدی یافته است چون‌ که واقعیت مدلول¬اش تغییر کرده است. افراد جدید بخشی از گزاره “نوظهور” شدند و مدلول آن‌ها اشاره به کشورها و قدرت‌های نوظهور است. با این معانی جدید، این مفهوم بطور روزافزونی تبدیل به بخشی از چهارچوب زبان مادری بکار رفته در روابط بین‌المللی و نشانه‌ای از تغییر در سلسله مراتب فرایندهای سیاسی و اقتصادی آن شده است. در نتیجه، مطالعه حاضر به بررسی تأثیر قواعد کاربرد مفهوم در زمینه نظری جدید آن بر قواعد کاربرد آن و الگوهای معنایی‌اش می‌پردازد.
بعنوان بخشی از یک فرایند تاریخی، تلاش برای زمینه بخشی هم‌راستایی‌هایی با دیالکتیک هگلی دارد. همان‌طور که فونسکا (۲۰۱۴) اشاره کرده “جابجایی” مفهوم و تغییرات معنایی ناشی از “بسط” آن را می‌توان بعنوان بازسازی واقعیت در تاریخ تفسیر کرد که از طریق زبان آشکار می‌شود. در نتیجه رخدادهای تاریخی که مفهوم “نوظهور” را برای اشاره به پدیده‌های اقتصادی و سیاسی بین‌المللی بکار برده است، باعث خلق تحولات معنایی متناظر با آن‌ها هم شده‌ است. در منطق مفهومی هگل، مطالعه معنا معادل معناشناسی نیست، تجسم انتزاعی یک جسم است که در حقیقت از طریق افکار یا گفتمان نمایش داده می‌شود (کوژو، ۲۰۰۲: ۴۲۱). گزیده زیر تفسیری مرجع از افکار الکساندر کوژو را ارائه می‌کند:
«عینیت واقعی (که ما در موردش صحبت می‌کنیم) هم به کمک گفتمان نشان داده می‌شود و هم گفتمان “امر واقع” را نشان می‌دهد. در واقع تجربه هگل به ‌تنهایی نه مرتبط با “امر واقع” است و نه با “گفتمان” آن بلکه مرتبط با وحدت غیرقابل تفکیک آن‌هاست» (کوژه، ۲۰۰۲: ۴۲۸).
برای هگل، این واقعیت عینی که از گفتمانش جداناپذیر است، دانش نامیده می‌شود که در وهله اول به ‌صورت هویت، یا چیزی خاص، مشابه با خودش و متفاوت از بقیه نشان داده می‌شود (کوژه، ۲۰۰۲: ۴۴۳). این متناظر با “برداشت انتزاعی” (ذهن)  یک جز سازنده (زمان)  مربوط به یک سوژه (موضوع)  است. درک واقعی سوژه را تنها می‌توان با جهان¬شمول بودن جز جزئش نشان داد. در نتیجه، شکل‌هایی که لغت “نوظهور” به دست آورده تا کیفیت پدیده‌های جدید را نشان بدهد در واقع “هویت” آن است که به‌ نوبه خودش درست است ولی مرتبط با حقیقتی که ورای آن وجود دارد نیست: که همانا زمینه نظری اوج‌گیری اقتصاد و سیاست بین‌المللی است. در نتیجه درک این مفهوم تکذیب عقلایی هویت آ‌ن‌ها از جنبه‌های هستی¬شناسانه دیگر اوبژه آن باید باشد (کوژه، ۲۰۰۲: ۴۴۴)؛ به عبارت دیگر، تطابق حقیقی بین مفهوم و اوبژه آن چیزی نیست که مرزهای آن را مشخص می‌کند بلکه چیزی است که به مواجه با آن می‌رود و ترکیبی مثبت و عقلائی در فرایندی با نام دیالکتیک ایجاد می‌کند (هگل، ۱۸۱۶).
درک عقلایی این مفهوم تجمعی تضادی است که آن را به حرکت وا می‌دارد. با این حال این ایده که تنشی بین تعریف فعلی یک مفهوم و قواعد کاربردی ورای نظریه‌پردازی آن وجود دارد، محدود به “شب هگلی”  نیست که سارتوری از آن انتقاد می‌کند (سارتوری، ۱۹۷۰: ۱۰۴۲). حتی گرینگ یکی از پیروان نظریه دوگانگی سارتوری، اشاره به نیاز به گفتگویی بین یک مفهوم (همخوانی آن با کاربرد نهادینه) و سنخیت نظری آن بعنوان راهی برای دور شدن از مشخصه‌های منحصربه‌فرد یا هرمتیسم  کرده است (گرینگ، ۲۰۰۱: ۵۳-۵۴). براساس مطالعات کولیر و ماهان (۱۹۹۳) ویگتنشتاین (۲۰۰۹: ۳۸) اشاره به رابطه ضدونقیض بین جنبه‌های عملی یک اصطلاح (قواعد کاربرد آن) و گرامریسم  آن (قواعد کاربرد آن) کرده است چون‌که مجبور به بررسی تفوق نظری یک مجموعه معانی به نسبت سایر معانی است که فعلاً استفاده می‌شوند.
در این حالت اصطلاحات مخالف هم باید بعنوان تنش‌های دلالتی در مورد مفهوم “ظهور” بین جنبه‌های داخلی و خارجی لغت “نوظهور” درک و بررسی شوند؛ یعنی از یک طرف قواعد عملی به‌کارگیری در این حوزه و از طرف دیگر قواعد دستوری حاکم بر درک نظری اوبژه آن را باید مدنظر قرار داد. در نتیجه قواعد مربوط به کاربرد فعلی این مفهوم باعث ایجاد نظریه‌ای در مورد ‌خودش می‌شود و نمونه مفهومی اولیه قدرتی نوظهور را محدود می‌کند تا در نهایت به‌ صورت عقلایی تکذیب شود. درک عقلانی ویژگی‌های آن در برگیرنده مواجهه با قواعد کاربرد آن و منطق ناشی از درک یک واقعیت در گزاره‌های متفاوت برای یک سوژه مشابه است. این ویژگی‌ها در سایر مقوله‌های قبل در مورد جایگاه واسطه در توزیع قدرت – قدرت میانی، قدرت منطقه‌ای و شبه‌حاشیه‌ای هم جستجو خواهند شد.
رابطه بین این دو حوزه گفتمانی که باعث ایجاد این بحث و جدال شده است توسط واقعیت پدیداری مشترک¬اش نشان داده می‌شود: مسیری نوظهور، گذار رو به بالای عامل میانی در سلسله مراتب بین سایرین هم جایگاه. این مقوله‌های نهادینه شده در ادبیات تحقیق آنتی‌تز هستند که به آن مفهوم امکان نظم یافتن را می‌دهند. به‌نوبه خود، ادبیاتی که از آن اصطلاح استفاده می‌کند نشانگر تلاقی این انباشت نظری با یک تاریخ‌گرایی جدید است و آن را بعنوان یک “تز” در نظر می‌گیرد که باید به ‌صورت عقلانی تکذیب شود. از این تقابل متقابلاً سازنده مفهوم “قدرت نوظهور” به دست می‌آید که با زمینه نظری‌اش همخوان شده است.
از نظر رویه، این کار مبتنی بر بازتفسیر الگوهای معنایی است که کاربرد این گذارِ ناشی از منطق مقوله‌های نظری رقیب را به دست می‌آورد تا یک سلسله مراتب شعاعی جدید را تأیید کنند. بررسی قواعد کاربرد این مفهوم مبتنی بر این سؤالات است: ۱- عوامل دارای سطوح متوسط قدرت در روابط بین‌الملل چه هستند؟ ۲- چه چیزی آن‌ها را از بازیگران اصلی و مابقی متفاوت می‌کند؟ و ۳- چه عواملی مرتبط با این گذار سلسله مراتبی صعودی است؟ پاسخ به این سه سوال مفهوم “قدرت نوظهور” را شکل می‌دهد و “جابجایی” و “بسط” این واژه را برای تناسب دهی آن برای مطالعه روابط سیاسی و اقتصادی بین‌المللی تکمیل می‌کند و توازن جدیدی به دلالتی می‌دهد که باید به‌دقت تفسیر شود تا تفکیک معنایی دقیق پدیده‌های آتی میسر شود. این عمل به دنبال ایجاد چهارچوبی نظری برای “قدرت نوظهور”، ترکیب سنتی بامعنای آن برای میسر کردن ترتیب‌بندی ویژگی‌هایش در جهت درک حقیقت است.

۲- تز و آنتی‌تز در حوزه “ظهور در روابط بین‌الملل”
بررسی الگوهای معنایی کاربرد آکادمیک گزاره “نوظهور” برای اشاره به مشخصات عوامل بین‌المللی نمونه مفهومی اولیه‌ای برای این گروه از پدیده‌ها به دست داده است. “نوظهور” معمولاً بعنوان ویژگی قدرت و ارجاع به درجه روزافزون قدرت یک کشور از نظر سیاسی و اقتصاد بین‌المللی در نظر گرفته می‌شود. شینونی به بررسی ریشه‌شناسی این اصطلاح در قالب تشبیه با مفهوم نیروی پرتاب در فیزیک می‌پردازد چراکه به معنای تغییر قطبیت است که بازیگران جدیدی را به وجود می‌آورد قبل از آن‌که توسط همان ساختار به زیر برود (شینونی، ۲۰۱۲: ۳۲). با این حال الگوهای معنایی واژه “نوظهور” نشان از طیف گسترده‌تری از معانی دارد که در آن الگوهای رفتاری اهمیت می‌یابند.
بر اساس مطالعاتی  یک قدرت نوظهور قدرتی است که رفتار دیپلماتیک آن نشان از تلاش آن برای اصلاح یا بررسی نظم بین‌المللی دارد و پشتیبانی لازم برای تحقق ادعاهایش دارد. این الگوی رفتاری در وهله اول مرتبط با نوعی بی‌هویتی است که متعلق به وضعیت فعلی نظم بین‌الملل است. ویژگی‌های اولیه نشان داده شده در شکل ۱ نشانگر تزی هستند که این بخش سعی در بازتفسیر آن دارد.

شکل ۱) مجموعه منطقی نمونه اولیه مفهومی که شامل استفاده از واژه “نوظهور” است
…………………………………………….


تحلیل‌های نظام‌مند آن کشورهایی که عامل پایداری نظام‌مندی نیستند مسئله ناچیزی در زمان مطالعه امور بین‌الملل است (سنز، ۲۰۰۳: ۷-۱۶). با این حال تغییرات تاریخی از نیمه دوم قرن بیستم منجر به قدرت¬گیری کشورهایی شده است که درجه ادغام¬شان با فرایندهای نظام‌مند امکان وجود چنین خلاء طبقه‌بندی را نمی‌دهد (لیما، ۱۹۹۰: ۷). هدف خاص این مطالعه مورد اشاره قرار گرفته است، تعیین گروهی از کشورها که “متفاوت از قدرت‌های بزرگ جهان هستند ولی نمی‌توان آن‌ها را با انبوهی از کشورهای کوچک اشتباه گرفت” (سنز، ۲۰۰۳: ۱۷). این دیدگاه نظری به دولت‌های میانی در سه مقوله قرار می‌گیرد: قدرت‌‌های نیمه¬حاشیه‌ای، قدرت‌های میانی و قدرت‌های منطقه‌ای. این سه مقوله نشانگر بعدهای متفاوت جایگاه و گسست هستند و نوعی آنتی‌تز برای واژه “نوظهور” ارائه می‌دهند که به ما امکان تشریح آن بعنوان یک مفهوم را می‌دهد.
۱-۲- قدرت‌های میانی و دولت‌های واسطه
تحقیقات  بر روی دولت‌های واسطه یا قدرت‌های میانی به این درک مشترک رسیده است که دولت‌ها در مقیاس قدرت خاصی در بین ملت‌ها قرار می‌گیرند. بخشی از این ادبیات (اشنایدر و دیگران، ۲۰۰۳: ۱۶-۳۴ و دوپاس، ۲۰۰۶)، به دنبال ایجاد چنین مقیاسی از قدرت ملموس است. با این وجود، با اذعان به این مسئله کوهن، تأثیرگذارترین فرد در این ادبیات بر نگرش‌ها، رفتار و استراتژی‌های خاص این جایگاه واسطه به‌جای اساس مادی آن‌ها تمرکز کرده است.
کوهن دولت‌ها را براساس تأثیرشان در سیستم بین‌المللی سازمان‌دهی می‌کند (کوهن، ۱۹۶۹: ۲۹۵). قدرت‌های میانی آن‌هایی هستند که تأثیر مشخصی در روابط بین‌المللی بواسطه اتحادها و همکاری‌های چندجانبه دارند: “دولت‌های تأثیرگذار بر سیستم”.  لیما (۱۹۹۰) لزوماً این بخش را در یک طیف قرار می‌دهد که دو سمت آن خودمحوری و آسیب‌پذیری هستند و بازیگران کلیدی آن براساس داشتن سطوحی از این دو معیار از هم متمایز می‌شوند و افزایش خودمحوری به معنای بهبود جایگاه کشور است.
هورل (۲۰۰۰) بر نقش ادراک شخصی ایجاد شده در طول تاریخ بعنوان نشانه‌ای از جاه‌طلبی‌های آن‌ها تأکید می‌کند، به خصوص کشوری که جایگاهی واسطه دارد. در نتیجه، اهداف سیاست خارجه مرتبط با سطح بالاتر تأثیر نظام‌مند نشانه‌ای از طیف بالاتر کشوری به نسبت جایگاه واسطه‌ایش است. با این وجود، تصور کوهن از تأثیر مبتنی بر “واقعیت عینی” قدرتی است که کشوری دارد (کوهن، ۱۹۶۹: ۲۹۷ و ۳۰۳-۳۰۹). در نتیجه علاوه بر استراتژی‌ها و دوراهی‌های عمل جمعی خاص، تغییرات در ساختار قابلیت‌های یک عامل، حتی وقتی رابطه‌ای با تحلیل ندارند، بعنوان عاملی اساسی برای اوج گرفتن قدرت‌های میانی در نظر گرفته می‌شوند و شرایط خلق تصمیمات سیاسی مطلوب‌تر در محیط‌های چند‌جانبه نه تنها نشانگر افزایش تأثیر بلکه احتمال ایجاد قابلیت‌های جدید هستند و این‌ها منجر به مزیت‌های سیاسی جدیدی می‌شوند که استراتژی گروهی را موثرترین استراتژی برای عواملی می‌کند که در سیستم بین‌المللی اثرگذار نیستند.

شکل ۲) مقیاس خودمحوری در عاملیت سیاسی نظام‌مند قدرت‌های میانه

…………………………………….

از نظر لیما (۲۰۰۷)، شکل‌گیری جمعی انتقادی با منافع به هم وابسته امکان شکل‌گیری قدرتی غالب در قالب اتحادهایی در رژیم‌های بین‌المللی را می‌دهد که تبدیل به قدرتی موثر برای نمایش تأثیر سیستم می‌شود. هورل بر نهادها بعنوان فضایی برای تسریع قدرت دولت‌های واسطه تأثیر می‌کند و خود دولت‌ها جایی برای همکاری افقی و چانه‌زنی عمودی هستند، اشاره دارد (هورل، ۲۰۰۰: ۵-۷). در مجموع در این دیدگاه نسبت به جایگاه واسطه‌ای، شناسایی کشورهایی که در این مقوله قرار می‌گیرند می‌تواند مبتنی بر کسب سطح متوسطی از منابع باشد- معمولاً سطح درآمد، ظرفیت نظامی و جمعیت- ولی رفتار آن‌ها را احتمالاً نمی‌توان بعنوان برونداد مستقیم جایگاه مالی در نظر گرفت. این درک و شناخت منافع مشابه و هویت‌های همگون است که گستره مشخصی از قابلیت‌های بینابینی را به الگوهای رفتاری در خط‌مشی‌های بین‌المللی تبدیل می‌کند (شکل ۲). در هر حالت، این دیدگاه بر درجه استقلال در بروز عمل سیاسی نظام‌مند بعنوان قاعده‌ای تأکید می‌کند که بازیگران را در سیستم بین‌المللی رتبه‌بندی می‌کند.


شکل ۳) تشریح اوج‌گیری قدرت‌های میانی

…………………………………………………..


علت حرکت رو به بالا در این محدوده و ورای آن منجر به سوالاتی در مورد عوامل تعیین‌ کننده ظهور در این مقوله است. شکل ۳ به دنبال سازمان‌بندی علت‌های متصورِ در ادبیات تحقیق است. محور علیتی بالا در این شکل اشاره به تصدیق پایه مادی جایگاه کشوری خاص دارد حتی با این وجود که علت آن بستگی به متغیرهای خارج از این ادبیات دارد که یک خلاء توضیحی را باقی می‌گذارد. محور علیتی پایینی استراتژی‌های پیشنهادی توسط مولفان مرور شده در بالا را سازمان‌دهی می‌کند که امکان خودمحوری عاملیتی در سیستم را می‌دهد. عمل گروهی بعنوان راهی برای افزایش توانایی‌ها و عاملیت سیستمی از طریق ایجاد فرا قدرتی به کمک اتحادها و ائتلاف‌های مختلف مطرح شده است.

ادامه دارد ….

مجله پژوهش ملل

Likes(0)Dislikes(0)
ارسال دیدگاه

*

code

logo-samandehi