تهران
کد خبر:32121
پ

جای خالی «برنامه‌» در فضای انتخابات ۱۴۰۰

در انتخابات ۱۴۰۰ هر نامزدی تلاش می‌کرد با اتکا بر دانش خود و مشاورانش و جناحی که نمایندگی‌شان را بر عهده داشت، از برنامه‌های اقتصادی-اجتماعی خود بگوید. اما در این میان، چیزی به نامِ «برنامه» واقعی وجود نداشت. اغراق نیست اگر بگوییم هیچ برنامه سامان‌مندی برای اداره کشور و آینده پیش‌روی آن دیده نمی‌شد.

مدار شرقی- احمد غلامی دبیر روزنامه شرق در گفت‌وگویی با کمال اطهری پژوهشگر اقتصادی به بررسی چشم‌انداز جناح‌های سیاسی ایران پرداخت که در ادامه می‌خوانید:

شما همواره از «برنامه» سخن گفته‌اید. اگر بخواهید این برنامه‌مندی را کمی روشن‌تر بیان کنید، با توجه به زمینه‌های کور اجرائی و تنگناهای تصمیم‌گیری چه خواهید گفت؟

در درجه اول باید بگویم مخاطب اصلیِ برنامه، جامعه است نه دولت، و در این جامعه، در درجه اول روشنفکرانِ جامعه مدنی هستند. و اگر روشنفکرانِ جامعه مدنی به چارچوبِ یک برنامۀ جایگزین قانع شوند و آن را باور کنند می‌توانند میان مردم ببرند. این باورمندی به مدل و برنامۀ ایجاد نهادهای نوین جامعه مدنی است که می‌تواند فرایند تاریخی را عوض کند، وگرنه در فرایندِ تکامل تاریخی، بدون چنین آگاهی و باوری، نهادهای نوین مدنی و اصلا ًتاریخ ساخته نمی‌شود. این یک اصلِ اساسی در فرایند تاریخ‌سازی است. مدلی که جامعه می‌خواهد در آینده به آن برسد چیست؟ این صحبت‌های عام که خوب است آزادی و عدالت داشته باشیم، یا حرف‌های پراکنده از این دست، که به شعار انتزاعی خلاصه می‌شود، همان‌طور که دیدیم جامعه را قانع نمی‌کند؛ و به خاطر این ابهام، در هر قدم حوزه سیاسی و روشنفکران را آفتی در بر می‌گیرد و اختلافات و انشعابات به وجود می‌آورد. اما چارچوب برنامه جایگزین یا مدل جایگزین برای توسعه چیست؟ عناصر اصلیِ این برنامۀ جایگزین در دنیای امروز را این‌گونه می‌توانیم بشماریم. یک، اینکه چطور می‌خواهیم وارد اقتصادِ دانش شویم. یعنی مبنای توسعه‌ای که می‌خواهیم پیدا کنیم چیست. قبلاً توسعه در مبنای صنعتی ‌شدن تعریف می‌شد، الان در چارچوب اقتصادِ دانش‌بنیان تعریف می‌شود و به آن اقتصاد و جامعۀ دانش گفته می‌شود؛ یعنی نوعی از توسعه را بیان می‌کند که در آن دانشْ نقش اصلی را برای توسعه اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بازی می‌کند. در اینجا، با دانشْ تولید صورت می‌گیرد ‌و با دانشْ جامعه توانا می‌شود برای تعیینِ سرنوشت خودش. همان «توانا بُوَد هر که دانا بُوَد». خوب، جناح‌ها باید تکلیف‌شان را روشن کنند. بحث‌های عامِ سلبی در جناح چپ گفته می‌شود که مثلاً بازار را باید نابود کنیم، یا در جناح راست گفته می‌شود همه‌چیز را باید به بازار سپرد. اصلاً هدف مشخص نیست که می‌خواهد به کجا برود، چگونه و چه استفاده‌ای می‌خواهد بکند و چگونه می‌خواهد اینها را شکل بدهد تا موضوعات بعدی را تشکیل دهد. اقتصادِ دانش در عین حال باید مشخص کند که بخش‌های پیشرو در اقتصاد چیست. در این مورد اصلاً بحثی مطرح نمی‌شود. یا اینکه تقسیم کار درونیِ جامعه نسبت به آن چیست، که در طرح‌های آمایش صحبت می‌شود، در این باره هم حرف زده نمی‌شود. این را اضافه کنم که بدون ورود به اقتصاد دانش، نه می‌شود از محیط‌زیست دفاع کرد و نه با تغییرات اقلیمی مقابله کرد، چون به‌طور مثال نمی‌توان کشاورزی را هوشمند کرد. قبلاً در کشاورزی به صنعتی‌شدن یا مکانیزاسیون فکر می‌شد که توسعه پیدا می‌کند و به این ترتیب خودکفاییِ تغذیه به دست می‌آید. می‌بینیم که امکان‌پذیر نیست و کشاورزی هوشمند است که می‌تواند مصرف آب را به نصف برساند و از نابودی محیط‌زیست در اثر بیش‌بهره‌برداری از منابع طبیعی جلوگیری کند، و نیز دیگر نیاز نیست از دریا آب بیاوری و به قیمت گران تصفیه کنی. بحث‌های دیگری از این دست هم در این موضوع هست که می‌توان به آنها پرداخت.

دومین موضوع اساسی این است که رابطه با خارج و تقسیم کار بین‌المللی چه باید باشد؟ مثلاً شما می‌خواهید الگوی کره جنوبی، ژاپن را برای حضور در بازار جهانی انتخاب کنید، یا اروپا و آمریکا، آمریکای لاتین را؟ کدام الگو را برای برون‌نگری انتخاب می‌کنید و چطور می‌خواهید آن را سامان دهید؟ شیوۀ کره شمالی را اصلاً نمی‌گویم چون مسخره است. ساماندهی باید تکلیف مشخص کند؛ اینکه وارد FATF شویم یا نه، یک ابزار است. اینکه سرمایه‌داری جهان را گرفته یا نه، خُب گرفته، به قول سمیر امین ما که نمی‌توانیم برویم کره ماه، همین‌جا هستیم. شما می‌خواهید میزان خودکفایی‌تان در چه رشته‌هایی باشد و در چه رشته‌هایی نباید دنبالش باشید. و چه مراحلی را باید در این تقسیمِ کار بین‌المللی بپیمایید که بتوانید رقابتی کار کنید و نوآور باشید؟ این هم یک بحث مشخص است که باید در مورد آن برنامه جایگزین داده شود. یک بخش دیگر این است که میزان دخالت دولت در اقتصاد و جامعه تا کجاست؟ این نقش به شیوۀ چین قرار است باشد، یا به‌شیوه دولت مداخله‌گر مثل ایران می‌خواهد باشد، یا سیستم‌های دولت‌هایی که به آن «سوسیالیسم واقعاً موجود» می‌گفتند، یا به شیوه کره‌جنوبی به‌مثابه دولت تنظیم‌گر؟ یا ژاپن، یا اروپا و آمریکا؟ نقش دولت را باید تعریف کرد. اینکه دولت باید دخالت کند یا نباید دخالت کند، حرف‌های مبتذلِ انتزاعی است. اینها که برنامه نیست. احزاب اینها را به‌عنوان برنامه می‌نویسند و پخش می‌کنند!

موضوع دیگر این است که میزان آزادی بازار چطور است؟ در اروپا «social market » می‌گویند یعنی «بازار اجتماعی‌شده». دخالت دولت بسیار اندک است اما بازار را طوری توانمند کرده که مسئولیت‌های اجتماعی‌اش را حمل می‌کند. یعنی پس از وقوع، خیلی کم نیاز دارد که دولت در امور اقتصادی و اجتماعی برای امور بازتوزیعی دخالت کند. هزینه‌اش هم در بازتوزیع پایین می‌آید. الان این‌طور است، اما قبلاً شیوه دولتِ رفاه این بود که بیشتر بازتوزیع می‌کرد، یعنی بعد از وقوع دخالت می‌کرد و مالیاتِ زیاد می‌گرفت. یا شیوه نئولیبرال را می‌خواهید پی بگیرید که شیوه‌ای شکست‌خورده است و خودِ آمریکا هم دست از آن برداشته، اما جناح راستِ ما هنوز دست برنداشته، و کاسه داغ‌تر از آشِ نئولیبرالیسم است، البته از نوع نئولیبرالیسمِ مبتذل! بحث‌های دیگری هم که مطرح می‌شود شیوه‌های منسوخی است، مثل اینکه بازار را نابود کنیم و این‌هم بحثی است که مارکس در برنامه حداکثری مطرح کرده است. درباره نحوه ساماندهی بازار بحثِ مشخصی نمی‌کنند، فقط درباره نابودی یا عدم نابودی بازار صحبت می‌کنند. موضوع بسیار مهمِ دیگر این است که سیاست اجتماعی شما چیست؟ توزیع و بازتوزیع چگونه است؟ اینها موضوعات بسیار مهمی است. مثلاً در اروپا ضریبِ جینی ناخالص (یعنی وقتی مزد و سود را در کارگاه توزیع می‌کنند)، بین ۷۰ تا ۸۰ درصد یعنی نزدیک به یک است و خیلی نابرابر است. اما وقتی بازتوزیع می‌کنند، با مالیات و ساختنِ مسکن اجتماعی و حمل‌ونقل ارزان و این دست کارها می‌رسد به حدود ۳۰ تا ۳۵ درصد، یعنی به برابری نزدیک می‌شود. در کشورهای مختلفِ خود اروپا هم این فرق می‌کند که چه میزان به سود و برابری‌هایی مثل مزدِ حداقل اهمیت داده می‌شود، یا به بازتوزیع. در کشورهایی مثل ژاپن، کره جنوبی، چین، سودْ خیلی کم تقسیم می‌شود و بیشتر برای تحقیق و توسعه و رقابت با خارج صرف می‌شود. در ۲۰، ۳۰ سالِ اول رشدشان که دولت‌های توسعه‌بخش داشتند و هنوز هم دارند، بیشتر به ایجاد شغل و درآمد توجه داشتند برای اینکه رفاه فراهم شود. ۱۰، ۱۵ سال است که می‌گویند می‌خواهیم دولتِ رفاهِ فراگیر تشکیل دهیم یا دولتِ رفاهِ توسعه‌بخش، یعنی الان دارند رفاه و توسعه را کامل و فراگیر می‌کنند؛ برای مسکن، حمل‌ونقل، شکستن تله‌های فضایی فقر و عقب‌ماندگی در مناطق محروم و غیره. باید هر کدام از این مسائل را مشخص کنیم؛ اینکه چون استثمار بد است پس از اول باید بازار را نابود کنیم؛ یا در مقابل، بازار را آزاد بگذاریم و بعداً به رفاه برسیم، که در اقتصاد نئولیبرال به آن سیاست اجتماعی پسماندی می‌گویند و خصلت دولت رفاه نئولیبرال است… باید این بحث‌های سَبُک را کنار بگذاریم. در مورد این موضوعات باید با جامعه صحبت شود که چگونه باید این فرایند را بپیماییم.

مقوله آخر اینکه، برای ساماندهی به این عناصر چطور هماهنگی صورت می‌گیرد؟ در این صحبت‌هایی که در ۲۰، ۳۰ سال اخیر و در همین مناظرات صورت می‌گیرد، شما نمی‌بینید چگونه می‌خواهند از انجمن‌های کارفرمایی و کارگری و دیگر انجمن‌های مدنی در مدیریت اقتصادی و اجتماعی استفاده کنند، یا میزان حضور اینها چیست؟ من نمی‌گویم که یک دموکراسیِ بالغ را همین فردا قول دهند، ولی بدون این هماهنگی این سیاست‌ها قابل اجرا نیست. این مثل صدور منشور شهروندی است، بدون اینکه معلوم شود در چه کارهایی و تا چه حد شهروندان شرکت دارند، مثلا در اداره شهرشان چقدر شرکت دارند، آیا شورایاری‌ها قانونی می‌شوند؟.

بعد از این نهادهای اساسی که ساختار مدل و برنامه توسعه را می‌سازند، در مورد موضوعات مشخص‌تر و مثل نحوه رشد صنعت و کشاورزی، ساماندهی محیط‌زیست و غیره، در چارچوب نهادی شش‌گانه باید بحث شود. چون اینها مشخص می‌کنند که موضوعات بعدیِ توسعه، صنعت، کشاورزی، حفظ محیط‌زیست و… چطور باید هدایت شوند. بعد از مشخص‌شدن چارچوبِ این انتظام‌بخشی نهادی و سازمانی است که بحث مشخص درباره آنها درمی‌گیرد. شرایط هم خیلی فرقی نمی‌کند. در هیچ کشوری به روشنفکران از ابتدا اجازه نداده‌اند که بیایند و این کارها را انجام دهند، اما آنها این کارها را انجام داده‌اند. همه این نهادهایی که در کشورهای توسعه‌یافته یا کشورهایی مثل چین و کره ایجاد شده، اولش در شرایط غیردموکراتیک بوده، بحث کردند و کم‌کم نهادها در این مباحث شکل گرفته. بارها بالا و پایین رفتند، چندین بار کودتا شده، دولت‌های فراطبقاتی در اروپا روی کار آمده، یا در کره و ژاپن جنگ راه انداخته‌اند، اما این مباحثْ همواره مباحثِ اصلی بوده نَه مباحث انتزاعی و مبتذل. برخی می‌گویند ابتدا همه شرایط فراهم شود، بعد ما حرف‌هایمان را می‌زنیم. خُب اگر شرایط فراهم شود که دیگر به شما نیازی نیست. نهادها با اینکه این مدل‌ها را تعریف می‌کنید شکل می‌گیرد، نَه اینکه دَم از آزادی بزنید بعد حرفی در مورد سکونت‌گاه‌های غیررسمی نزنید، و آنها مثلاً به احمدی‌نژاد رأی بدهند، و بعد بگویید اینها به ما خیانت کردند و نفهمیدند ما چقدر خوبیم! خُب این ابتذال است. بار اولش شاید انسان بتواند تحمل کند و بگوید از جنگ و انقلاب بیرون آمده و جوان بوده، خیلی ذهنش کار نمی‌کرده. اما بعد که تکرار کنید از کُمدی هم بدتر است. هنوز هم همان حرف‌هاست. آخرِ هر دورۀ انتخاباتی، همه در حال تکرار مکررات و حرف‌های سخیف و ابتدایی هستند، و می‌گویند چرا اوضاع خوب نمی‌شود! آخرین لحظه هم کسانی که می‌گفتند اگر این نشود ما اصلاً رأی نمی‌دهیم، می‌روند به یکی رأی می‌دهند، تا چهار سال بعد که این مباحث مثل تب نوبه دوباره تکرار ‌شود. بحثِ برنامه‌مندی و مدلِ توسعه و مدل جایگزین، مبنای تاریخ‌سازی است. و کسانی که از این طفره می‌روند ضد تاریخ هستند.

منبع: روزنامه شرق

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید